- خر نشو دیگه عجب احمقی هستی بابا میگم غیبت نزن دیگه
- ولک خودت خر آقات خر جد و آبادت خر ولی غیبت رد میکنم!!(اینو باید بر عکس کنین چون عرب زبونهای اهواز جای اول شخص مفرد رو با دوم شخص مفرد جابجا میکنن مثلا وقتی میخوان بگن من خوبم میگن خودت خوبی)!!
- بابا من دبیرستان بیا نیستم خودت میدونی ولی اگه غیبت رد کردی نه من نه تو میدم دهنتو سرویس کنن
- خو بابا یعنیییییییییییییییییی چی؟خو میگم آقا یار دنبالته. زوم کرده روت خو. هی میپرسه کجایی هی میپرسه کجایی.خو یعنی واسه یه ساندویچ کوفتی کالباس که میخری می ارزه ا مبصری بیفتم.
- آهان پس داری نرخ رو میبری بالا. باشه یه فکری واسه ات میکنم!!!!
****************
مامانم چند ماهی بود برای استراحت و مراجعه به کرج رفته بود. خواهرم دانشجوی ادبیات فارسی یکی از شهرهای نزدیک اهواز بود و هفته ای سه روز رو به اونجا میرفت. پدر هم از هفت صبح تا بعد غروب سرکارش بود و برادرم هم که همیشه تو بنکداریش میچرخید.
خلاصه بقول خوزستانیا کویت بود دیگه خونه مجردی با کلیه امکانات و کلی تفریحات نا سالم از نوع جنس مخالف و ..................... کی حال دبیرستان رفتن رو داشت. خلاصه هنوز یه روز هم از خوشی و لذتی که توش غلت میخوردم نگذشته بود که................
- الو مانی؟
- ها امیر چته؟
- دیگه دبیرستان نیومدی نیومدی مهم نیست!!
- جدا ؟
- آ.ولک آقای آقا یار فهمید بعدشم پیغام داد که بت بگم هر وقت اومدی بیای دفتر و پرونده تو بیگیری و بری گمشی!! خو دیگه کاری نداری؟
- زهر مار صب کن بینم چی شد چی شد چی شد؟
- همو که گفتم . خدافظ!!
با خودم میگفتم ای بابا حالا چیکار کنم چه غلطی کنم.عجب بد شد ها.!! خدا خدا خدا حالا اگه بابام بفهمه پوستمو میکنه. چی کارکنم حالا چه جوری این داستان رو رفع و رجوع کنم به بابام بگم تو خونه چه غلطی میکردم.!!
فکر کردم فکر کردم فکر کردم بهیچ نتیجه ای نرسیدم.تصمیم گرفتم بی خیال فکر کردن بشم.هر چی بادا باد.رفتم سر میزم نشستم و شروع کردم به مرتب کردن کشو های میزم . میزم همیشه پر آت و آشغال بود و مرتب کردنش جزو سرگرمیای سالیانه من!! خوب چرا تعجب میکنین.خ.ب خنده نداره فقط سالی یه بار مرتبش میکردم.
همونطور که داشتم آت و آشغالاشو بیرون میریختم به آگهی ترحیم پدر بزرگم رسیدم که چند سالی بود فوت کرده بود و عمرشو داده بود به شما. برگه مال سومش بود.درش اوردم بیرون و یه خورده نیگاش کردم و یه ریزه هم براش غصه خوردم و مرتب و آروم گذاشتمش یه گوشه که یه وقت چروک نشه و گرد و خاک روش نشینه.برگشتم و داشتم بقیه آت و آشغالای میزو جمع و جور میکردم که یه دفه ای کیو سان شدم و ........!!!WOOOOOOOOOOWWWWWWWWWW
***********************
- سلام قربان
- سلام
- آقا یه برگه فوت میخواستم. اینم عکسشه!!
- هزار تا میخوای؟
- نه آقا یه دونه بسه باقیشو فتوکپی میگیرم.
- 500 تومن میگیرم ها!!
- باشه آقا خیالی نیست!!
- اسم و فامیلش؟
- ....................
- آدرسش؟
- ............
- سومش چه تاریخیه؟
- ..........................
- اسم چند تا از فامیلهای درجه یک و دوشو بگو؟؟
- ..................
- باشه. ده دقیقه صبر کنی حاضر میشه!!!
یادمه چهارشنبه روزی بود. پنج شنبه رو هم دبیرستان نرفتم. روز شنبه رو اصلاح نکردم و با موهای ژولیده و یه پیرهن مشکی کهنه که از بس شسته بودمش به قرمزی میزد و کفش کلارک درب و داغون درس مثل ماتم زده ها با دو رفتم سر کوچه و سوار اتوبوس واحد شدم وووووووووووو.ده دقیقه بعد دبیرستان بودم و سر کلاس درس
- ولک چقد پر رویی که اومدی.....خو پاشو برو دفتر.گفته نذارم بشینی تو کلاس
- زر نزنی ها.امیر دیگه داری رو اعصابم رژه میری ها.لاشی اگه گذاشتم دفه دیگه فریبا رو.......
- خو باشه . هووووووووووووووووووووووووووووو.شوخی سرت نمیش؟خو بابا همین جوری گفتم!!خو برو بشین. میگم ندیدمش.ولک نگفتم برات ا حیدر شکم او روز اومده بود سر کلاس فیزیک نمیدونی چه دهنی ازش صاف کردیم................ صلوات!!همه بلند شدن و منم واسه خودم نشستم و دبیر هم شروع کرد به درس دادن و دری وری گفتن.داشتم چرت میزدم که :
- محس............
- جانم آقا!
- پاشو بیا بیرون.کلاسورت رو هم بیار
- چشم!!
از دم کلاس تا تو دفتر چشمامو فشار میدادم و زور میزدم که سرخ بشن و شبیه گریه کرده ها به نظر برسن.
- بیا اینم پرونده ات خسته ام کردی میری گم میشی و دیگه هم پیدات نمیشه!!
منم با صدای بغض آلود و پر از غم و اندوه و غصه جواب دادم :
- آقا باشه میریم هر جا که بگین میریم .اصلا خیالی نیست ولی قبل رفتنمون بی زحمت یه نیگایی به این پاکت بکنین!!!
- چی هست؟
- حالا ببینین!!
پاکتو از دستم قاپید و با سرعت بازش کرد و لای کاغذ رو باز کرد و شروع کرد به خونده و خوندن و خوندن..................................................................
قیافه اش خیلی دیدنی بود.بنده خدا حسابی کش اومده بود.من و منی کرد و:
- عجب پس چرا خبر ندادی؟
- خوب آقا اونقدر یه ناگهانی و آنی اتفاق افتاد که اصلا یادم نبود که همچین کاری بکنم. چه میدونم آقا قسمته دیگه.هیییییییییییییییییییییییییییی.خوب آقا ما داریم میریم .خلاصه به بزرگواریتون حلال کنین ما رو درسته ما شاگرد خوبی نبودیم حق با شماست تو این چند روزه خیلی فکر کردیم آقا به ای نتیجه رسیدیم که تو این دنیایی که فاصله بین مردن و زنده بودن بیشتر از یه ثانیه کوچولو نیست فقط خوبی میمونه و بدی راهی به جایی نمیبره آقا.تو رو خدا ما رو ببخشین آقا تورو خدا حلالمون کنین آقا و ...............پرونده ام رو زدم زیر بغلم و مثل آدمایی که زیر فشار زندگی خورد و داغون شدن قوز کرم و آروم آروم به سمت درب دفتر حرکت کردم.خدا خدا میکردم نقشه ام گرفته باشه چون در غیر این صورت اوضاع خیلی شیر تو شیر میشد . فکرشو بکنین باید میرفتم و داستان رو برای پدرم میگفتم واقعا که چه آبرو ریزی میشد.......
- صبر کن کجا؟
- جانم آقا؟
- برگرد. غیبتت که غیر موجه نیست . برو عزیزم برو سر کلاست. این پرونده صاب مرده ات رو هم برگردون به من. برو جانم. از قول منم به پدرت تسلیت بگو.ولی حواست به دفتارت باشه بار دومی در کار نیست. بر جانم بور عزیزم .هر چی خاک اونه عمر شما باشه
- چشم آقا در ضمن سه شنبه این هفته هم مراسم هفتمین روزش رو میگیریم و من نمیتونم بیام. گفتم بدونین ودر جریان باشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- باشه عزیزم دوشنبه یادم بیار.
************
یکی دو ماهی گذشت. دیگه همه چی یادم رفته بود. زندگی به خوبی و خوشی جریان داشت و منم واسه خودم کله معلق میزدم.یه روز تو حیاط مدرسه داشتیم سر به سر رفیقامون میگذاشتیم که:
- مانی آقات داره از در دبیرستان میاد تو!!
- جدا؟
- آره
- خیلی خوب حتما اومده نتیجه ثلث اولم رو بگیره.
- خره برو ببین چه خبره .
- ها؟ بدم نمی گی ها باشه .
یه لنگ دو لنگ دویدم تو دفتر و ..........
- به به آقای محس.........
- سلام خوبی اقای مدرس؟
- ممنون تو چطوری. آقا تسلیت .فهمیدم سید فوت کرده!!!
- بله دیگه.
- آخییییییی. حیف بود
منو میگی؟ یه دفه برق سه فازم پرید. اوه اوه اوه کافی بود بابام سوتی بده و من کله پا بشم. خودمو رسوندم وسط شون و .........
- سلام بابا!!!!!؟؟؟
- به آقا مانی .چطوری؟
- مرسی بابا.این ورا
- اومدم درستو بپرسم راستی آقای آقا یار کجاست؟خوب آقای مدزس مزاحمت نمیشم و ممنون...
بعد از خداحافظی با مدیر محترمه راه افتادیم به سمت دفتر ناظم ها تا برسیم به آقای آقا یار و ... دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.خدا خدا میکردم یادش رفته باشه و چیزی بروی بابام نیاره.
- به به آقای محس...........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این آقای اقا یار بود که بابامو تو راهرو دیده بود و......
- تسلیت میگم خدا رحمتش کنه غم آخرتون باشه.درد پدر سخته.
- خواهش میکنم. ممنونم. اومدم درس بچه مو بپرسم !!
- والا آقای محس....... این مانی شما درس نمیخونه نه اصلا وحشیه .مثل سگ هار میمونه. این امسال مردوده محض اطلاعتون میگم حواستون بهش باشه. الان میگم دفتر رو بیارن نمره های ثلثشو ببینین تا خودتون متوجه بشین که این پسر داره کجا میره.
خلاصه گفت و گفت و گفت تا اینکه آقای حیدر شناس دبیر فیزیکمون که هم بازی بچه گی بابام بود از در وارد شد.
- به به آقا هوش............ چطوری؟؟؟؟؟؟؟(توضیح اینکه آقای حیدر شناس و پدرم تو بچه گی بچه محل و همبازی بودن)!!
- ممنون به تو خوبی چه خبرا؟
- راستی شنیدم آقا بزرگ فوت کرده خدا بیامرزتش غم آخرش باشه. حالا بگذریم این چه بچه ایه که تربیت کردی؟ نه درس میخونه نه ادب داره نه شخصیت داره نه وجود داره نه انسانیت داره نه شعور داره........ پدر همه رو در اورده. آخر سال نیای بگی واسه اش نمره میخوام ها.بهش نمیدم. گفته باشم خو هوش..... ای همش منه مسخره میکنه. ادامه در میاره تو روی خودم وایمیسه صدامو تقلید میکنه ای چیه . خو ای آدمه؟والا نیست بلا نیست.......
خلاصه اون روز آبروم رفت ولی خدا رو شکر بابام متوجه داستان مرگ پدرش نشد و بعد از گرفتن نتایج درخشان بنده و خداحافظی با اونایی که تو اتاق ناظم ها بودن بسمت درب خروجی دبیرستان براه افتاد . ومن هم پشت سرش رفتم تا بیرون دبیرستان بدرقه اش کنم و برگردم سر کلاسم.خیلی خوشحال بودم زیر لب هزار بار خدا رو شکر کردم و بابت لطفی که بهم کرده بود ازش تشکر کردم و آخیش آخیش میگفتم.
خلاصه.رسیدیم دم دبیرستان و بابام داشت میرفت و.......
- خوب مانی فعلا کاری نداری؟
- نه بابا ممنون که اومدی .دستت درد نکنه.ایشالا ثلث دوم خجالت زده ات نمیکنم.
- نمیدونم به حال من فرقی نمیکنه میخوای بخون نمیخوای نخون.الان هم به اصرار مامانت اومدم .دیگه هم نمیام .خوب من رفتم .راستی تا یادم نرفته دفعه دیگه که خواستی بابام رو بکشی منم در جریان بگذار.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خداحافظ
|