صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار میشم تلفن رو جواب میدم کیانوشه که داره ازتلفن عمومی با من تماس میگیره صداش یه خورده گرفته است و ازم میپیرسه که اگه جایی نمیخوام برم دوست داره امروز هم یه سری به من بزنه. تلفن خونشون واسه خاطر ایجاد مزاحمت یه هفته ای قطع شده و اونم بیقرار دوستش گلناز ه و صبحا رو سری یه من میزنه و به بهانه دیدن من دو ساعتی رو با دوستش میلاسه و فکر میکنه من متوجه نمیشم و منم چیزی بروی خودم نمیارم.
سرم هنوز ازجر و بحث خونوادگی دیشب حسابی درد میکنه. پدرم شدیدا در گیر مشکلات مادیه و خواهر و مامانم بدون اینکه بفهمن و درکش کنن تقریبا هر شب سر جهیزیه کوفتی خواهرم جنگ و بحث و دعوا راه میندازن و تا نیمه های شب تو سر و کله همدیگه میزنن.
امروز تو خونه همه با هم قهرن و تنها منم که به خاطر دخالت نکردن تو جر و بحث دیشب با همه حرف میزنم.پدرم در اتاقم رو میزنه و تو میاد و بعد از احوال پرسی ازم میخواد که همراه وانتی که میخواد به امیدیه بفرسته برم و حساب و کتاب بار رو تحویل بگیرم و به اهواز برگردم.اظهار شرمندگی میکنم و واسه اش توضیح میدم که کیانوش داره میاد و کاشکی یه خورده زود تر میگفت و اونم یه خورده غر و غر میکنه و چیزی نمیگه و از اتاق میره بیرون.
یه خورده بی قراره و این پا اون پا میکنه و در نهایت چیزی نمیگه و از اتاقم بیرون میره.ته ته ته دلم یه خورده شور میزنه ولی بروی خودم نمیارم و دوس ندارم صبح خودمو خراب کنم صدای بابام رومیشنوم که با مامانم یک و دو میکنه و اونم بابامو تحویل نمیگیره و جوابشو درست و حسابی نمیده.بابام تندی از در حال بیرون میره . چند دقیقه بعد به همون سرعت بر میگرده مثل اینکه دوس نداره امروز و سر کار بره. میاد یه خورده به هم نیگا نیگا میکنیم و دوباره خداحافظی میکنه و میره.
چند دقیقه بعد کیانوش پیداش میشه و با چند نخ سیگار مونتانا رو تخت ولو میشه و دو سه جمله میگه و به عادت هر روز:
- یه زنگ بزنم؟ - بزن
با دوس دخترش یه نیم ساعتی میلاسه و منم در و دیوار و نیگا میکنم. همیشه سیگار کشیدنشو دوس داشتم و از پک زدنش خیلی خوشم میومد ولی خوب هیچ وقت پیش نیومد که بخوام بهش بگم.
حسابی واسه طرف خالی میبنده و... جمله معروف من پیش مانیم کاری داشتی زنگ بزن و کات.
یه خورده ای شر و ور میگیم و حدودای دوازده بعد از یکی دوتا تلفن و لاس خشکه دیگه خداحافظی میکنه و میره .
ظاهرا خوشحاله چون روز شنبه قراره تلفنش وصل بشه و از این آلا خون والا خونی در میاد ولی خوب اومدنش واسه من زحمتی نداره جون من که علافم و کاری نمیکنم اونم میاد و منو از تنهایی در میاره.
بهر حال یه خورده با خواهرم بگو مگو میکنم و وقتی میفهمم نهار کوکو سبزی داریم و کسی حس غذا درس کردن نداشته حسابی قات میزنم و عنوان میکنم که نهار نمیخورم.
تو اتاقم نشسته ام صدای خیلی شدیدی میشنوم مثل صدای برخورد محکم دو فلز با هم دیگه .تعجب میکنم و ساعت اتاقم رو نیگا نیگا میکنم 12.45 دقیقه رو نشون میده از اتاق میپرم بیرون و از خواهرم راجع به صدایی که شنیدم میپرسم اونم شنیده و عقیده داره که شاید دو تا ماشین تو خیابون خوردن به هم دیگه.
چیزی نمیگم و میرم تو حیاط و یه سری تو کوچه میزنم خبری نیست و ماشین پاشینی هم به هم نخوردن . بر میگردم تو خونه و یه سری به مامانم میزنم.حسابی دمقه و حال و روز درستی نداره و تا حس میکنم هنوز عصبانیه و میخواد به من گیر بده از اتاق خوابش میزنم بیرون و تر جیح میدم به اتاقم برم و یه خورده دراز بکشم.ته ته ته دلم بازم دلشوره دارم . سعی میکنم یه چرتی بزنم تا وقت زود تر بگذره. ساعت چهار بیدار میشم حساب کتاب میکنم که بابا کی میاد که یه خورده پول ازش بگیرم و پنج شنبه ای با دوستام حسابی برم الواتی . ساعت حوالی چهار و نیمه که تلفن میزنگه.
گوشی رو بر میدارم بله رو که میگم بوق مشغولی میزنه.گوشی رو میگذارم و رو تختم میشینم که دوباره تلفن میزنگه گوشی رو بر میدارم یه خانوم عرب زبون پای تلفنه و یه چیزایی میگه که من چیزی دستگیرم نمیشه .چند دفعه تکرار میکنه و من آخرش با زور و بدبختی میفهمم که مادر یکی از کارگرای پدرمه.
حالیم میکنه که ماشینی که پدرم باهاش رفته امیدیه تو راه تصادف کوچیکی کرده و بهتره یه سری به کارگاه بزنم. باشه میگم و مطمئنم میکنه که چیز مهمی نیست و نگران نباشم.
گوشی رو میگذارم و سر کیف پولم میرم هیچی توش نیست و بی مایه هم فطیر.....
مامانم عصبانی تر از اونیه که بخوام ازش پول بگیرم ناچارا به شهرزاد دوستم زنگ میزنم و قصه رو میگم و ازش میخوام که یه خورده پول بهم بده اونم مضایقه نمیکنه و قرار میشه برم در خونشون و پولو ازش بگیرم. واسه سرعت دادن به کار آژانس میگیرم و حرکتتتتتتتت.
مثل همیشه خوشگله و مرتب و خوش لباس لق لق زنون میاد دم در پولو ازش میگیرم ومیپرم تو آژانس و تخته گاز و میریم .
از کیان پارس بیرون میریم از پل میگذریم و چند دقیقه بعدش میدون چهار شیریم.به سمت کورش و ده دقیقه بعدش جاده زرگان و درب کارگاه.
خونواده کارگر پدرم و پیدا میکنم و قصه رو میپرسم و مادرشون منو حواله میده به پلیس راه جاده اهواز امیدیه.بازم تاکید میکنه که چیزی نیست و آرومم میکنه و منم میشینم تو ماشین و راه میفتیم.
یه هو سرمو بی اختیار بر میگردونم عقبو نیگا میکنم و میبینم که مادر کارگر پدرم داره گریه میکنه و تو سر خودش میزنه.
ته دلم هوری میریزه پایین .طاقت نمیارم و به راننده آژانس میگم : - نمیدونم چرا فکر میکنم بابام طوریش شده .
- خدا نکنه فکر نکنم.
- پس چرا این خانومه اینجوری تو سرش میزد.
- اگه بابات طوریش شده چرا این بابا باید بزنه تو سرش.
- اینم یه حرفیه
استدلالش آرومم میکنه و بر می گردیم چهار شیر و میپیچیم تو جاده امیدیه چند کیلومتری میریم و کم کم به نزدیکیای پلیس راه میرسیم هوا تاریک شده و غروب داره آخرین زورشو میزنه .
ترافیکه و ماشینا آروم آروم جلو میرن و من حسابی کلافه مو نمیدونم چه طوری خودمو سرگرم کنم و وقتم رو بگذرونم دهنم تلخ شده خدا خدا میکنم زود تر خبری از بابام بگیرم و آروم شم.دلشوره داره منو میکشه و خیلی غصه میخورم که سیگاری نیستم که بخوام روشنش کنم و یه جورایی خودمو تسکین بدم.
یه خورده جلو تر یه وانت زامیاد آبی مچاله رو میبینم که درب و داغون کنار جاده افتاده و از نصف ماشین به سمت شاگرد له و خورد و خمیره مردم هم دور و برش جمع شدن و دارن نیگا نیگاش میکنن کمی اونور تر هم یه کمپرسی ولوی زرد رنگ که معلومه از روی وانت رد شده صحیح و سالم واستاده و آخ هم نگفته.
یه خورده ماشینو نیگا نیگا میکنم و پیش خودم میگم که بابا یارو که کنار راننده بوده حتما له شده و بدبخت از صاحاب وانت.
از راننده میخوام که گاز بده که ما زود تر بریم به کارمون برسیم.
صدای خورد شدن پلاستیک زیر چرخ ماشینو که میشنوم میرم تو فکر و یه دفه یه بمب تو سرم منفجر میشه بیرونو با دقت بیشتری نیگا میکنم.زمینو که خوب نیگا نیگا میکنم بطری های آب اسید و مقطر کارگاه پدرم رو میبینم که کف جاده ولو شدن و ماشینا با بیرحمی از روشون رد میشن و میرن.
از راننده میخوام که بزنه کنار تا من پیاده شم.
از ماشین میپرم بیرون و میدوم سمت وانت زامیاد درب و داغون و چند متری مونده به اون یه دفه نا خود آگاه می ایستم و طاقتشو ندارم که به ماشین نزدیک تر بشم.یه دفه میفتم رو زمین.
یکی دو نفر میدون سمتم و بلندم میکنن هر چی ازشون میپرسم که مسافرای ماشین چی شدن جوابمو نمیدن و در عوض ازم میخوان که آروم باشم.
کنار جاده یه خورده میشینم و بعدش میرم به سمت وانت و از یه بابایی میپرسم راننده چطوره میگه اون که سالمه خیالت راحت باشه ولی اونی که بغل دستش بوده له و لورده شده و مرده.
باورم نمیشد مثل دیونه ها شدم حتی نمیتونم گریه کنم با هزار بدبختی خودمو میندازم تو ماشین و میریم پاسگاه.
اونا هم راس نمیگن و میخوان منو بپیچونن به افسر نگهبان میگم که اگه طوری شده منو بیخودی این بیمارستان و این ور و اون ور نفرسته ولی اون اصرار داره که بابام زنده مونده و بردنش بیمارستان ولی امیدی بهش نیست و فکر نمیکنه که پدرم دووم بیاره.
میدوم تو حیاط که یه سرباز میاد دنبالم و میگه که نمیخواد آواره بیمارستان بشی خودم جنازه شو تو یه پارچه برزنتی پیچیدم و بردم به پزشکی قانونی تحویل دادم .راننده رو هم که زنده مونده تحویل بیمارستان جندی شاپور دادم .هیچی نمیفهمم. فقط ازش میپرسم کی تصادف شده.
یه خورده فکر میکنه و میگه:
دقیقا ساعت 12.45 ...............
بی اختیار یاد دلشوره هام می افتم و اون صدای بلندی که ساعت 12.45 شنیدم ! تمام....................................................................................................
شش روز مونده به یازدهمین سالی که از مرگ پدرم میگذره.جمعه 85.11.06
بابا هر جا که هستی هنوزم دوستت دارم. روحت شاد. مانی
|