رویای زندگی من
  
 اجتماعی
 
مرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو
موضوع بندی

یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 7 بهمن ماه سال 1385
اون روز

 صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار میشم تلفن رو جواب میدم کیانوشه که داره ازتلفن عمومی با من تماس میگیره صداش یه خورده گرفته است و ازم میپیرسه که اگه جایی نمیخوام برم دوست داره امروز هم یه سری به من بزنه. تلفن خونشون واسه خاطر ایجاد مزاحمت یه هفته ای قطع شده و اونم بیقرار دوستش گلناز ه  و صبحا رو سری یه من میزنه و به بهانه دیدن من دو ساعتی رو با دوستش میلاسه و فکر میکنه من متوجه نمیشم و منم چیزی بروی خودم نمیارم.

سرم هنوز ازجر و بحث خونوادگی دیشب حسابی درد میکنه. پدرم شدیدا در گیر مشکلات مادیه و خواهر و مامانم بدون اینکه بفهمن و درکش کنن تقریبا هر شب سر جهیزیه کوفتی خواهرم جنگ و بحث و دعوا راه میندازن و تا نیمه های شب تو سر و کله همدیگه میزنن.

امروز تو خونه همه با هم قهرن و تنها منم که به خاطر دخالت نکردن تو جر و بحث دیشب با همه حرف میزنم.پدرم در اتاقم رو میزنه و تو میاد و بعد از احوال پرسی ازم میخواد که همراه وانتی که میخواد به امیدیه بفرسته برم و حساب و کتاب بار رو تحویل بگیرم و به اهواز برگردم.اظهار شرمندگی میکنم و واسه اش توضیح میدم که کیانوش داره میاد و کاشکی یه خورده زود تر میگفت و اونم یه خورده غر و غر میکنه و چیزی نمیگه و از اتاق میره بیرون.

یه خورده بی قراره و این پا اون پا میکنه و در نهایت چیزی نمیگه و از اتاقم بیرون میره.ته ته ته دلم یه خورده شور میزنه ولی بروی خودم  نمیارم و دوس ندارم صبح خودمو خراب کنم صدای بابام رومیشنوم که با مامانم یک و دو میکنه و اونم بابامو تحویل نمیگیره و جوابشو درست و حسابی نمیده.بابام تندی از در حال بیرون میره . چند دقیقه بعد به همون سرعت بر میگرده مثل اینکه دوس نداره امروز و سر کار بره. میاد یه خورده به هم نیگا نیگا میکنیم و دوباره خداحافظی میکنه و میره.

چند دقیقه بعد کیانوش پیداش میشه و با چند نخ سیگار مونتانا رو تخت ولو میشه و دو سه جمله میگه و به عادت هر روز:

- یه زنگ بزنم؟
- بزن

با دوس دخترش یه نیم ساعتی میلاسه و منم در و دیوار و نیگا میکنم. همیشه سیگار کشیدنشو دوس داشتم و از پک زدنش خیلی خوشم میومد ولی خوب هیچ وقت پیش نیومد که بخوام بهش بگم.

حسابی واسه طرف خالی میبنده و... جمله معروف من پیش مانیم کاری داشتی زنگ بزن و کات.

یه خورده ای شر و ور میگیم و حدودای دوازده بعد از یکی دوتا تلفن و لاس خشکه دیگه خداحافظی میکنه و میره .

ظاهرا خوشحاله چون روز شنبه قراره تلفنش وصل بشه  و از این آلا خون والا خونی در میاد ولی خوب اومدنش واسه من زحمتی نداره جون من که علافم و کاری نمیکنم اونم میاد و منو از تنهایی در میاره.

بهر حال یه خورده با خواهرم بگو مگو میکنم و وقتی میفهمم نهار کوکو سبزی داریم و کسی حس غذا درس کردن نداشته حسابی قات میزنم و عنوان میکنم که نهار نمیخورم.

تو اتاقم نشسته ام صدای خیلی شدیدی میشنوم مثل صدای برخورد محکم دو فلز با هم دیگه .تعجب میکنم و ساعت اتاقم رو نیگا نیگا میکنم 12.45 دقیقه رو نشون میده از اتاق میپرم بیرون و از خواهرم راجع به صدایی که شنیدم میپرسم اونم شنیده و عقیده داره که شاید دو تا ماشین تو خیابون خوردن به هم دیگه.

چیزی نمیگم و میرم تو حیاط و یه سری تو کوچه میزنم خبری نیست و ماشین پاشینی هم به هم نخوردن . بر میگردم تو خونه و یه سری به مامانم میزنم.حسابی دمقه و حال و روز درستی نداره و تا حس میکنم هنوز عصبانیه و میخواد به من گیر بده از اتاق خوابش میزنم بیرون و تر جیح میدم به اتاقم برم و یه خورده دراز بکشم.ته ته ته دلم بازم دلشوره دارم . سعی میکنم یه چرتی بزنم تا وقت زود تر بگذره. ساعت چهار بیدار میشم حساب کتاب میکنم که بابا کی میاد که یه خورده پول ازش بگیرم  و پنج شنبه ای با دوستام حسابی برم الواتی . ساعت حوالی چهار و نیمه که تلفن میزنگه.

گوشی رو بر میدارم بله رو که میگم بوق مشغولی میزنه.گوشی رو میگذارم و رو تختم میشینم که دوباره تلفن میزنگه گوشی رو بر میدارم یه خانوم عرب زبون پای تلفنه و یه چیزایی میگه که من چیزی دستگیرم نمیشه .چند دفعه تکرار میکنه و من آخرش با زور و بدبختی میفهمم که مادر یکی از کارگرای پدرمه.

حالیم میکنه که ماشینی که پدرم باهاش رفته امیدیه تو راه تصادف کوچیکی کرده و بهتره یه سری به کارگاه بزنم. باشه میگم و مطمئنم میکنه که چیز مهمی نیست و نگران نباشم.

گوشی رو میگذارم و سر کیف پولم میرم هیچی توش نیست و بی مایه هم فطیر.....

مامانم عصبانی تر از اونیه که بخوام ازش  پول بگیرم ناچارا به شهرزاد دوستم زنگ میزنم و قصه رو میگم و ازش میخوام که یه خورده پول بهم بده اونم مضایقه نمیکنه و قرار میشه برم  در خونشون و پولو ازش بگیرم. واسه سرعت دادن به کار آژانس میگیرم و حرکتتتتتتتت.

مثل همیشه خوشگله و مرتب و خوش لباس لق لق زنون میاد دم در پولو  ازش میگیرم ومیپرم تو آژانس و تخته گاز و میریم .

از کیان پارس بیرون میریم از پل میگذریم و چند دقیقه بعدش میدون چهار شیریم.به سمت کورش و ده دقیقه بعدش جاده زرگان و درب کارگاه.

خونواده کارگر پدرم و پیدا میکنم و قصه رو میپرسم و مادرشون منو حواله میده به پلیس راه جاده اهواز امیدیه.بازم تاکید میکنه که چیزی نیست و آرومم میکنه و منم میشینم تو ماشین و راه میفتیم.

یه هو سرمو بی اختیار بر میگردونم عقبو نیگا میکنم و میبینم که مادر کارگر پدرم داره گریه میکنه و تو سر خودش میزنه.

ته دلم هوری میریزه پایین .طاقت نمیارم و به راننده آژانس میگم :
- نمیدونم چرا فکر میکنم بابام طوریش شده .

-         خدا نکنه فکر نکنم.

-         پس چرا این خانومه اینجوری تو سرش میزد.

-         اگه بابات طوریش شده چرا این بابا باید بزنه تو سرش.

-         اینم یه حرفیه

استدلالش آرومم میکنه و بر می گردیم چهار شیر و میپیچیم تو جاده امیدیه چند کیلومتری میریم  و کم کم به نزدیکیای پلیس راه میرسیم هوا تاریک شده و غروب داره آخرین زورشو میزنه .

ترافیکه و ماشینا آروم آروم جلو میرن و من حسابی کلافه مو نمیدونم چه طوری خودمو سرگرم کنم و وقتم رو بگذرونم دهنم تلخ شده خدا خدا میکنم زود تر خبری از بابام بگیرم و آروم شم.دلشوره داره منو میکشه و خیلی غصه میخورم که سیگاری نیستم که بخوام روشنش کنم و یه  جورایی خودمو تسکین بدم.

یه خورده جلو تر یه وانت  زامیاد آبی مچاله رو میبینم که  درب و داغون کنار جاده افتاده و از نصف ماشین به  سمت شاگرد له و خورد و خمیره مردم هم دور و برش جمع شدن و دارن نیگا نیگاش میکنن کمی اونور تر هم یه کمپرسی ولوی زرد رنگ که معلومه از روی وانت رد شده صحیح و سالم واستاده و آخ هم نگفته.

یه خورده ماشینو نیگا نیگا میکنم و پیش خودم میگم که بابا یارو که کنار راننده بوده حتما له شده و بدبخت از صاحاب وانت.

از راننده میخوام که گاز بده که ما زود تر بریم به کارمون برسیم.

صدای خورد شدن پلاستیک زیر چرخ ماشینو که میشنوم میرم تو فکر و یه دفه یه بمب تو سرم منفجر میشه بیرونو با دقت بیشتری نیگا میکنم.زمینو که خوب نیگا نیگا میکنم بطری های آب اسید و مقطر کارگاه پدرم رو میبینم که کف جاده ولو شدن و ماشینا با بیرحمی از روشون رد میشن و میرن.

از راننده میخوام که بزنه کنار تا من پیاده شم.

از ماشین میپرم بیرون و میدوم سمت وانت زامیاد درب و داغون و چند متری مونده به اون یه دفه نا خود آگاه می ایستم و طاقتشو ندارم که به ماشین نزدیک تر بشم.یه دفه میفتم رو زمین.

یکی دو نفر میدون سمتم و بلندم میکنن هر چی ازشون میپرسم که مسافرای ماشین چی شدن  جوابمو نمیدن و در عوض ازم میخوان که آروم باشم.

کنار جاده یه خورده میشینم و بعدش میرم به سمت وانت و از یه بابایی میپرسم راننده چطوره میگه اون که سالمه خیالت راحت باشه ولی اونی که بغل دستش بوده له و لورده شده و مرده.

باورم نمیشد مثل دیونه ها شدم حتی نمیتونم گریه کنم با هزار بدبختی خودمو میندازم تو ماشین و میریم پاسگاه.

اونا هم راس نمیگن و میخوان منو بپیچونن به افسر نگهبان میگم که اگه طوری شده منو بیخودی این بیمارستان و این ور و اون ور نفرسته ولی اون اصرار داره که بابام زنده مونده و بردنش بیمارستان ولی امیدی بهش نیست و فکر نمیکنه که پدرم دووم بیاره.

میدوم تو حیاط که  یه سرباز میاد دنبالم و میگه که نمیخواد آواره بیمارستان بشی خودم جنازه شو تو یه پارچه برزنتی پیچیدم و بردم به پزشکی قانونی تحویل دادم .راننده رو هم که زنده مونده تحویل بیمارستان جندی شاپور دادم .هیچی نمیفهمم. فقط  ازش میپرسم کی تصادف شده.

یه خورده فکر میکنه  و میگه:

 دقیقا ساعت 12.45 ...............

بی اختیار یاد دلشوره هام می افتم و اون صدای بلندی که ساعت 12.45 شنیدم ! تمام....................................................................................................

 

شش روز مونده به یازدهمین سالی که از مرگ پدرم میگذره.جمعه 85.11.06

     بابا هر جا که هستی هنوزم دوستت دارم. روحت شاد. مانی

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 76297


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من .......................! نمیدونم ولی فکر میکنم نوشته های هر کسی آیینه تمام نمای اون آدمه و بهتر از هر شرح و گفتاری میتونه اون آدمو نشون بده.
شناسنامه کامل من...