رویای زندگی من
  
 اجتماعی
 
مرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو
موضوع بندی

سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 19 دی ماه سال 1385
من و تن تن و میلو

ظاهرا من متوجه نبودم و چکنویس نوشته مو واسه تون گذاشته بودم.با عرض معذرت و شرمندگی متن درستشو گذاشتم که بخونین .........

تن تن از جمله قهرمانهایی بود که حداقل تو زندگی من یکی نقش بزرگی رو داشت و یادش تا آخر عمرم با من میمونه.  هنوز که هنوزه با دیدن کتابهای اون اشک تو چشمام حلقه میزنه و منو یاد اون دوران خوشگل و تکرار نشدنی بچه گیم میندازه.

ظهر یه روز گرم تابستونی بعد از فرار از خواب اجباری بعد از نهار خودمو تو اتاق برادرم انداختم و شروع کردم به سر خاروندن که خوب حالا که از خوابیدن جیم زدم چه کنم و خودمو با چی مشغول کنم.

خوب کمد برادر بزرگتر دست به نقد اونجا چشمک میزد و منو دعوت میکرد که سرمو اون تو کنم و محتویات و آت وآشغالاشو بگردم و یه جورایی تو کمدش فضولی کنم.

کمدش خیلی مردونه بود و کلی شلوغ پلوغ و به هم ریخته.

لباس سفید کاراته اش از شدت نشستن زردمبو شده بود و اون شستنشو سوسول بازی میدونست و عقیده داشت که برای اینکه نشون بدی تازه به شروع به این ورزش نکردی همیشه باید لباست کثیف باشه و بوی عرق بیشتر هم مساویه با نشون دادن کار و تلاشو ورزش بیشتر.

بهر حال لباساشو تنم کردم و نشستم و شروع کردم به گشتن و گشتن و گشتن.

یه کتاب بزرگ با جلد زرد رنگ با عکس یه مرد ریشو که شمشیرشو این جوری از گوشه کادر سمت راست کتاب رو به یه ور گرفته بود و بهمراد یه پسر کاکل پسر (کاکلش بور بود) و بالاخره یه سگ که با عجله و تند تند پارس میکرد چشم منو گرفت و اونو از زیر همه خرت و پرتها بیرون کشیدم و یه دو سه دقیقه ای همچینا نیگا نیگاش کردم و کم کم شروع کردم به ورق زدن و خوندنش.

به خودم که اومدم مامانمو دیدم که مثل عقاب بالای سرم میچرخه و داره منو نیگا نیگا میکنه و چشاش جیغ میکشید که منو در موقع سرقت بصری از اموال بسیار محرمانه برادرم دستگیر کرده.

دست منو گرفت و با سرعت هر چی تموم تر از اتاق بیرونم کشید و جمله معروف مامان زورگو ها رو مبنی بر اینکه: دفعه دیگه حق نداری بی اجازه سر کمد برادرت بری این کار زشته و تو کی میخوای بزرگ بشی رو سه چهار دفعه پشت سر هم تکرار کرد.

لباسای کاراته رو هم از تنم کند و تو حال خونه ولم کرد. تازه داشتم به خودم میومدم چیکار کنم که یه دفه صدای جیغش  که چرا لخت نشستی خجالت نمیکشی جلوی خواهرت این ریختی میگردی  کل روانم رو جا به جا کرد.مسلما به من اجازه نمیداد که واسش توضیح بدم که من لباس داشتم و تو اونا رو کندی پس بیخیال جواب دادن شدم و ANY WAYبرگشتم تو اتاق برادرم و لباسامو پوشیدم و کتابو زدم زیر بغلمو رفتم تو اتاق خواهرم نشستم و مثل بچه آدم شروع کردم به خوندن اولین کتاب قصه زندگیم.

سه چهار برگ اول کتاب کنده بود و ادامه قصه از اونجایی بود که کاپیتان دست تن تن رو میگرفت و بزور میکشیدش تو خونه اش که هم ویسکی شو بخوره و هم قصه زندگی اجدادشو واسه تن تن تعریف کنه.کتابو خوندم و اونقدر خندیدم که مامان و خواهرم بالای سرم اومدن و نیم ساعتی چکم میکردن که بفهمن دردم چیه و چه مرگمه به چه علتی به خودم اجازه دادم که این وقت ظهر بلند بلند قهقهه بزنم و آرامش اونا رو به هم بزنم.

وقتی کتاب تموم شد و من  نفهمیدم معنی جمله باقی این داستان را در کتاب گنجهای راکام بخوانید چیه  و تصمیم گرفتم دوباره بخونمش که شاید این دفه تموم بشه و من بفهمم برادران پرنده چه مرگشونه و از جون تن تن جونم چی میخوان و چطور جرات کردن اونو بدزدن.!
بهر حال بازم کتاب تموم نشد و من حیرون و سرگردون دست به دامان مامانم شدم و ازش خواهش کردم که معنی اون جمله رو واسه ام توضیح بده.

اونم توضیح داد که معنیش اینه که مبلغ 300 ریال توگلوی کتابه گیر کرده و تو باید قسمت دوم این کتاب رو بخری که بتونی سر از باقی ماجرا در بیاری.

این بزرگترین اشتباه زندگی مادر من بود چون  اون شب دیگه من هیچی نمیفهمیدم جز اینکه من باقی این کتابو میخوام و شما باید اونو برای  من بخرین.مامانم چیزی به روی خودش نیورد اصلا جوابم رو نداد پدر هم  گیر داد به برادر بیچاره ام که تو بیخود کردی این کتابو گذاشتی سر دست که مانی بر داره و بخونه .فقط لنگ دراز کردی؟؟؟؟ پس کی میخوای بزرگ بشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد هم رفت تو اتاق خوابش و مشغول خوندن روزنامه شد.
برادرم هم مثل همیشه رفت تو اتاقشو آقا همچین در کوبید به هم که.........

بیخیال.برادرم دوستی داشت به اسم شهرام علوی .پسری بسیار مودب و با شخصیت که بنده خدا دوستاش اونو خیلی تیتیش مامانی میدونستن و تحویلش نمیگرفتن.

از قضا اون کتاب گنجهای راکام رو داشت و در کمال سخاوت به من داد که بخونم و بهش برگردونم.

تن تن همه زندگی من شد و کاپیتان هادوک رو از  قوم و خویشام  هم بیشتر دوست داشتم.

مامانم قول داد که اگه بچه خوبی باشم باقی داستانهای اونو واسه ام میخره و بقولش عمل کرد و به عنوان جایزه شاگرد  اول بودن امتحانای ثلث اول  کلاس دوم ابتدایی تن تن در کنگو هدف کره ماه و جواهرات کاستافیوره رو واسه ام خرید.کتابها از انتشارات یونیورسال بودن و قیمت پشت جلدشون هم 250 ریال بود.

روی ماه قدم گذاشتیم  و تن تن در آمریکا رو هم دوست خوب برادرم همون شهرام علوی به من داد و کلکسیون کتابهای من  رو به هفت تا رسوند. من دیگه یه تن تن خون حرفه ای بودم و شبا موقع خواب میرفتم زیر پتو و قصه های جدیدی از ماجراهای اونو واسه خودم تعریف میکردم و بعضی وقتا  که اون تو حل کردن معماهای عجیب و غریب من گیر میکرد خودم به عنوان یه دوست خوب وارد قصه میشدم  آدم بدا رو کتک میزدم و معما رو واسش حل میکردم بعد از تموم کردن قصه تا صبح تخت میخوابیدم.

موقع فکر کردن از فیگورهای تورنسل استفاده میکردم لیوان آبمو مثه کاپیتان هادوک (موقع خوردن ویسکی ) یه دفه بالا میکشیدم و شلوارمو مثل تن تن گت میکردم و یه گربه داشتم به اسم السا که یه بند به گردنش میبستم و مثل میلو اونو با خودم اینور اونور میبردم ولی خوب اون گربه ولگرد خیابونی کرو کثیف که همیشه هم یا حامله بود و یا میمی هاش آویزون بود چون بچه شیر میداد کجا و میلوی سفید و باهوش تن تن کجا. معبد خورشید رو برادر و خواهرم خریدن و منت کادو بودنش رو بد جوری سرم گذاشتن و بعد از اتمام مراسم رسمی اهدای اون به بنده  کتاب رو به اتاقشون بردن و بعد از دو سه روزخوب که خودشون خوندن و حسابی حالشو بردن باقیمونده هاشو به من دادن که بخونم و لذت ببرم.

هفت گوی بلورین و ماجراهای تورنسل و بالاخره ستاره اسرار آمیز رو بازم مامانم واسه جایزه معدل بیست ثلث سوم اون سال واسه ام کادو خرید و منو از همه دوران زندگیم خوشحال و خوشحال تر کرد.

پدرم که رگ خواب من دستش اومده بود و فهمیده بود چی منو خوشحال میکنه واسه جزیره سیاه رو از کتابفروشی تازه تاسیس محله مون واسه ام خرید و واسه کادوی تولد هشت سالگیم داد.

برادر و خواهرم مثل همیشه خیلی مشکوک و بدبین به این قضیه نیگا میکردن و منو بدقت زیر نظر داشتن  که یه وقت کاری نکنم که منافع دراز مدت اونها رو به خطر بندازم .

خلاصه منو تن تن دوتایی با هم دو تا دشمن واقعی و سرسخت داشتیم که البته  تن تن چون منو خیلی دوست داشت مراعاتشونو میکرد و کوتاه میومد وهیچی به اونا نمیگفت و منم که بدون اون زورم بهشون نمیرسید و بنابر این میسوختم و میساختم و چیزی بهشون نمیگفتم و اونا ضربات کاری خودشونو با بد جنسی وارد میکردن .

خواهرم که یواشکی میرفت و کتابای منو خط خطی میکرد و بعد هم میزد زیرش و خودشو میزد به اون راه و برادرم که وقتی من نبودم میرفت کتابا رو میخوند و  زیر لب به تن تن فحشهای بد بد میداد بعدش هم میومد جلوی من قیافه میگرفت و سخنرانی میکرد  که این کتابا بد آموزی داره و این آشغالا چیه میخونی و از این جور حرفها ....

در حالیکه تن تن شبها واسه ام میگفت که که برادرم به کتابا دست میزنه تازه شم فحشهای زشت برادرم رو هم یاد گرفته بود و به محض اینکه یه خورده جر و بحثمون میشد اونا رو حواله من بیچاره میکرد.چقدر هم که اون فحشها ب و رکیک بودن!!!!!!

خلاصه دعوا ها و کشمکشهای ما هم ادامه داشت و تن تن شبا وقت خواب یادم میداد که چطوری منم یواشکی برم و حال اونا رو بگیرمو از  اون جایی که همیشه میگن چیزی که عوض داره گله نداره منم  واسه تلافی روزا که اونا به زبانکده میرفتن حسابی بدجنسی های اونا رو جبران میکردم.

واسه مثال بافتنی های خواهرم رو میشکافتم و سیمهای کیت های آموزشی برادرم رو میکندم و گم و گور میکندم.

نتیجه جنگ سرد ما هم به بافتنیهای شکافته شده  کیت های درب و داغون و تیکه پاره شدن کتابهای من ختم شد.

تن تن بدجوری حالش گرفته بود چون جنگ مغلوبه شده بود و ما اونو باخته بودیم. نقشه های زیادی داشتیم اما یکدفعه..........

 پس زلزله های انقلاب اسلامی به کتابهای تن تن هم رسید و انتشارات یونیورسال که کتابهای تن تن رو منتشر میکرد تعطیل شد و جای خودش رو به انتشارات ونوس داد.

گوش شکسته و سیگارهای فرعون اولین سری این کتابها بودن که از فروشگاه بین المللی تو میدون شهدا خریدم و گل رو آبی رو هم برادرم به عنوان کادوی آشتی به کتابخونه من هدیه داد.دریاچه کوسه ها و کوسه های دریای سرخ از کتابهایی بودن که از پاداد شهر خریدم و اونا رو حسابی بلعیدم و با خوندنشون کلی حال کردم.

ماجراهای شبانه من و تن تن ادامه داشت تا اینکه یه شب موقع خواب زیر پتو دعوامون شد و من تصمیم گرفتم که دیگه باهاش حرف نزنم و کتاباشم  نخونم و تحریمش کنم.

آخه اون تصمیم گرفته منو دور بزنه و با دختر کوچیکه همسایه ما که همباری من بود و منم خیلی دوسش داشتم رفیق بشه و به قول این روزیا با سه سوت منو دو در کنه.

جنگ شد و ما به شیراز رفتیم.دلم واسه اش یه اینقده شده بود و کینه شم یادم رفته بوبا دختر عموم به خیابون زند شیراز رفتیم و اون خدا بیامرز البته با پول مامانم تن تن در سرزمین طلای سیاه رو واسه ام خرید و کلی ذوق زده ام کرد.

ANY WAY  یه خورده بعدش که به اهواز برگشتیم متوجه شدم که  عصر روزهای جمعه تلویزیون عراق تن تن پخش میکنه و کارتونهای اسب شاخدار و هدف کره ماه رو تونستم به زبان عربی از اون تلویزیو ن ببینم و کلی خوش خوشکم بشه.تب تن تن همه گیر شده بود مجله های بچه ها مثل آفتاب و مهتاب که کاریکاتوریست معروف ایرج زارع شکلاشو میکشید تن تن و میلو و سوپرمن و بتمن و خلاصه هر چی آدم کج و کوله بود و کنار هم جمع کرده بود و قصه های عجغ وجغی رو تو مجله اش سر هم بندی میکرد و من هم میخوندم و لذت میبردم و اونا رو هم به جلسات زیر پتوی شبانه ام دعوت میکردم و چندتایی تا دم دمای صبح با هم میگفتیم و میخندیدیم و حال میکردیم .تیر آخر رو شرکت قصه گو که کتابها و نوارهای بچه ها رو تولید میکرد زد و شروع پخش کتابها و نوارهای تن تن و میلو کرد و چند عنوانش رو به بازار داد. اونا رو هم میخریدم و میشنیدم و میخوندم و دوران بچه گیمو به نحو احسن سپری میکردم.

یه موقع هم با خواهرم مینشیتیم و بهمراه یه ضبط صوت و یه میکروفون کتابهای تن تن رو میخوندیم  و به خیال خودمون اونا رو دوبله میردیم و رو نوار پیاده میکردیم.

 چند سالی گذشت و کم کم بزرگ شدم و لی هنوزم بدم نمیومد کتاباشو بخونم و یه حال ببرم ولی دیگه از نظر اهل خونه زشت بود کتاب عکس دار بخونم منم  اونا رو تو چند تایی کارتن مقوایی قایم کرده بودم و وقتی کسی حواسش نبود سر کارتنه میرفتم و با تن تن که بد جوری هم از این اوضاع ناراحت و غمگین بود  احوال پرسی میکردم و هر جوری که بودناراحتیشو از دلش در میوردم.

خلاصه سال شصت و چهار و اینا که از شیراز به اهواز برگشتیم مصادف شد با خدا حافظی رسمی من از تن تن و کتابهاش. این موضوع چند تا علت مختلف داشت. مهمترینش این بود که چاپ و توزیع کتابهای تن تن تو ایران ممنوع شد  .

 علت بعدیش هم این بود که پدرم کتاب هاکلبری فین رو که 500 صفحه داشت واسه ام خرید و منو مجبور کرد که تا تهشو بخونم و واسه اش تعریف کنم.با خوندن اون کتاب رسما وارد قصه های آدمه بزرگا شدم و کم کم تن تن رو فراموش کردم ودلمشغولیلی دیگه ای پیدا کردم  .

خلاصه سالها گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم تا حالا که 35 سال دارم و دارم یواش یواش وارد میون سالگی میشم.ولی از شما چه پنهون که نه تنها هنوز همه کتاباشو دارم بلکه همه کارتونهاشو هم که با سه دوبله مختلف تو بازار پیدا میشه دارم و گاهی وقتا یه نیگاهی بهشون میکنم.

شاید دونستنش براتون جالب باشه که چند سال پیش تلویزیون خودمون خیلی از داستانهاشو دوبله و پخش کرد ولی بعد از اینکه صدای چند تا روزنامه در اومد و به این کار تلویزیون اعتراض کردن دوبله کارتون رو عوض کرد و  یعد از حذف اسامی کاراکتر هابه اسم ماجراهای خبرنگار روانه آنتنشون کرد.اینجوری که میگفتن تن تن یهودی بوده و مشکل روزنامه ها هم با صدا و سیما سر همین بود حالا اونا از کجا اینو تشخیص داده بودن این چیزی بود که من هیچوقت دستگیرم نشد و نمیدونم اینا از کجا فهمیده بودن.

کاپیتان پروفسور و دوست من اسمهایی بود که شخصیت های داستان  باهاش همدیگه رو صدا میکردن .

بهر حال تن تن و میلو بت نسل ما بودن زمانی که ویدیو تازه اومده بود و مال از ما بهترون بود و تلویزیون هم هیچی واسه پخش کردن نداشت و ماهواره هم نبود و هنوز بچه ها پابرهنه تو کوچه ها فوتبال بازی میکردن طبیعی بود که ما قهرمونهای وقت خوابمون روبرسم اجدادمون از تو کتابا پیدا کنیم و تو خواب دنبال رویاهامون بگردیم.خوش به حال نسل بعد از ما که ماها رو دارن که هواشونو داریم ونمیذاریم این تجربه زشت و بد  ما رو تکرار کنن و بخوان سی سال دیگه بشینن و خاطرات بچه گیشونو اینجوری  واسه هم تعریف کنن و غصه چیزهایی رو بخورن که بچه های دیگه تو سراسر دنیا داشتن و اونا نداشتن.بهر حال یاد تن تن بخیر .شاید هم امشب یه سری بهش زدم و .....................................

 

 

هجدهم دی ماه 1385

مانی محسنین

Manii_mohsenin@yahoo.com

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 76296


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من .......................! نمیدونم ولی فکر میکنم نوشته های هر کسی آیینه تمام نمای اون آدمه و بهتر از هر شرح و گفتاری میتونه اون آدمو نشون بده.
شناسنامه کامل من...